رمضان، ماه روزه مسلمانان آغاز شده است. روزی که این عکس ها گرفته شد، در روز اول ماه مبارک رمضان، اینگونه بود. سعی می کنم با تجربیات آن فضا را به شما نزدیک
کنم
من و حسن از دور به هم سلام می کنیم، بیست و پنج سال است که همدیگر را می شناسیم، او در BUBO برای ما مثل برادرمان است. او اکنون بزرگتر شده است، اما یادم می آید که چگونه همیشه عاشق اسلوونیایی ها بود، سپس نامه می نوشت، تماس های تلفنی برقرار می کرد. او بزرگترها را انتخاب کرد، آنها اینجا در صحرا نداشتند. یک زن چاق مثل پتو است، لوبو، او شما را در شب گرم نگه می دارد. او خندید در حالی که من از ذوق او تعجب کردم. لوبا، اگر می خواهی از مردی انتقام بگیری، یک زن زیبا برای او بفرست. زنان زیبا یک نفرین هستند. و تا صبح رقصید و طبل زد.
<ص justify;">
الان پیله شده در جلابیه با روسری بر سر، از صبح با چهار جیپ منتظر است. بادیه نشینان عادت دارند یک ساعت، یک روز، یک هفته منتظر بمانند، در بیابان کارها با دقت و آرامش انجام می شود. و حسن از طلوع آفتاب امروز منتظر بود. این شخص من را شکست خواهد داد، اما او باحال است. همدیگر را در آغوش می گیریم، چمدان هایمان را از اتوبوس به داخل ماشین هایمان می اندازیم و می رویم. ماشین ها تهویه هوا ندارند، به هر حال در شن های همه جا می شکند، عینک را می زنیم، روسری هایی که خریده بودیم روی سرمان می گذاریم و شیشه ها را باز می کنیم. بعضی ها، به خصوص بچه های ما، روی پشت بام پریدند، جایی که تهویه هوای محلی حتی بهتر کار می کند. ساعت سه بعدازظهر به خانه بزرگ گلی - کصباح می رسیم. دیوارها، حیاطی با باغی بدون یک درخت، سقفی صاف که عده ای می خواهند بخوابند، زیرا اینجا هرگز باران نمی بارد.
با این حال، ابرهای سیاه تیره از صحرای صحرا به داخل میروند، که به اندازه برف در تابستان نادر است. به ساعتم نگاه می کنم، سفر را در زمان رکورد انجام دادیم، معمولاً بعد از تاریک شدن هوا می رسیدیم، اما اکنون هنوز برای برنامه وقت داریم. حسن چیکار کنیم؟ آیا اسکی و اسنوبرد دارید؟ شترهای شما کدامند؟ من مثل AK 47 بهش سوال میکنم. اما حسن جواب نمیدهد، بعد میگوید که برنامه دیگر آنجا نیست، طوفان صحرا است، بیا تا بزنیم و منتظر بمانیم. انرژی. همانطور که تقسیم بندی را در جیپ ها ترتیب دادم تا ما جابجا شویم چمدان، من حتی متوجه نشدم که حسن متفاوت است.
وقتی با هم احوالپرسی می کردیم، همدیگر را در آغوش می گرفتیم، روی شانه های هم می زدیم. اما او در حال رانندگی یک جیپ متفاوت از جیپی بود که من در آن نشسته بودم. اصلاً لبخند زد؟ اما بله، وقتی در آغوش گرفتیم لبخند زد، اما از آن زمان نه. آیا او بیمار است؟ او پیر شد، این درست است. به ذهنم خطور می کند که بخواهد ما را به القاعده بفروشد، که اکنون در صحرا مد شده است و صحرا این روزها مکان بسیار خطرناکی است. پسرعموهای حسن، طوارق ها، می خواهند دولت خود را ایجاد کنند و تروریسم در بالاترین سطح خود قرار دارد. اما باز هم - صحرا امن ترین در مراکش است، علاوه بر این، من مانند برادر حسن هستم و آبروی بادیه نشینان بالاتر از هر چیز دیگری است. او هرگز به من خیانت نمی کرد، هرگز!
به او نگاه می کنم، حتی تکان نخورد، که معنی ندارد، پس خودم مردم را می گیرم و حسن را با دوستانش و قرآن را در دستش می گذارم.
ما خودمان شتر سواری می کنیم و اسنوبورد می کنیم، درست مانند آنچه در سال 1995 شروع کردیم. مراکش به اندازه امروز کیریباتی دور بود.
صحرا درست مثل کوه ها جذاب است. دوستان من از آلمان عاشق بزرگترین صحرای جهان شدند و چندین دهه به اینجا سفر کردند. آنها صحرا را که زیباترین قسمت سیاره ما می دانستند، عکاسی و نقاشی کردند. اما در سال های اخیر آنها سرگرمی خود را دقیقاً به دلیل تروریست ها رها کردند. من شخصاً چند بار آن را به خطر انداختم و از سودان از طریق Ennedi در شرق به تیمبوکتو از صحرا عبور کردم. موریتانی در غرب منطقه واقعاً جذاب است. من ماههای زیادی را اینجا گذراندم، انواع چیزها را تجربه کردم، تجربیاتی جمعآوری کردم که فقط با تلاش کردن، انجام کارها به دست میآیند. خدا علم را به کار می فروشد، فقط وقتی انجام می دهید چیزهایی یاد می گیرید وگرنه ممکن نیست بادیه نشینان می گویند. اغلب اوقات کاری برای ساعتهای طولانی اینجا وجود ندارد، مردم فکر میکنند، درباره حقایق باستانی صحبت میکنند و سپس آنها را با دوستان به اشتراک میگذارند.
صحرای مراکش این روزها به وضوح مقرون به صرفه ترین است، من فرزندانم را جای دیگری نمی برم، اما اینجا (و به خصوص با حسن) جالب است.
اکنون کودکان در تپه های شنی شادی می کنند، شتر سواری می کنند، تخته شنی، می خندند... تا زمانی که باد بلند شود. بعد سریع مردم را پس می گیرم، چون اگر شن ها تکان بخورند گم می شوید و این آخر کار شماست. در صحرا یک نفر در ده متر مربع گم می شود، من قبلاً آن را تجربه کرده ام. همه چیز ناگهان یکسان می شود، شما در جهت اشتباه می پیچید، تپه ای جاده را می پوشاند و پس از ده قدم در مکانی کاملاً متفاوت هستید. از جیپ پیاده می شوی، می روی پشت تپه تپه تا خیالت را راحت کنی تا مردم تو را نبینند، باد می وزد، به پهلو می چرخی، دو قدم دیگر بر می داری، موبایلت را در کیف داری در جیپ، به خورشید نگاه می کنی، جلو می روی و اشتباه می کنی.
این در هنگام عکس گرفتن نیز اتفاق می افتد، یک بار که مثل شمال Fay Largeau در چاد گم شدم. سپس به سمت بلندترین قله دویدم تا ببینم قله ما به کجا می رود طبیعت آنقدر زیباست که خودم را فراموش کردم، عکس گرفتم و عکس گرفتم، و وقتی سرم را بلند کردم، تنها بودم، کسی جایی نبود، داشت می وزید، صخره ها (این صحرا شنی نبود) زوزه می کشیدند، من حتی یک بطری آب هم نداشت... مردی که او فقط درس می دهد. من هرگز آن را دوباره انجام نمی دهم.
وقتی ماشین شما در صحرای بزرگ آفریقا خراب شد، فوراً آن را روشن کنید. فکر نکن فقط روشنش کن کسی (شاید) آتش و دود را ببیند و از دور بیاید. اگر سه روز دیگر آن را روشن کنید، ممکن است برایتان دیر باشد. فرقی نمی کند شب باشد یا روز، ماشین خود را روشن کنید. در جیپ ها بشکه های پنجاه لیتری آب را بین خود تکان می دادیم. آب، آب، آب، این اساس است. صحرا برای افراد بی تجربه بسیار خطرناک است.
به این نتیجه رسیدند به قلعه خود، ما همه جا شن داریم، کفش هایمان را تکان می دهیم، سرمان را تا جایی که می توانیم تمیز می کنیم. البته اینجا دوش نیست. حسن و دوستانش در پشت قزبه ای که مانند دژی ساخته شده نشسته اند و در آنجا خداحافظی کردم. انگار مالاریا دارد اصلا تکان نمی خورد اما اینجا در صحرا مالاریا نیست. در شهرها، مسلمانان دسته دسته از مساجد بازدید می کنند، همانطور که ما در طول کریسمس از کلیساها بازدید می کنیم، اما اینجا مسجدی وجود ندارد. بنابراین آنها کاری انجام نمی دهند.
و شام کی خواهد بود؟ من می پرسم. پاسخ یک نگاه خصمانه است. با آن چاقو به من می زند، لب هایش را جمع می کند، چیزی نمی گوید. وقتی هوا تاریک می شود، یک ساعت دیگر، بالاخره می گوید. اما می توانم بپرسم، نمی توانم؟ او تمام روز هیچ کاری انجام نداد و الان هم هیچ کاری نمی کند. خوب، من شروع به بوییدن کردم زنان بادیه نشین در پشت در حال پختن حریره هستند. این سوپ مورد علاقه من است. واقعا فوق العاده است. گوجه فرنگی، نخود و به خصوص ادویه جات شگفت انگیز. بادیه نشینان این کار را با گیاهانی انجام می دهند که در هیچ جای دیگری یافت نمی شوند. من اینجا را از همه بیشتر دوست دارم، اما این نیز به این دلیل است که همیشه در اینجا به شدت گرسنه هستم.
لیوبا، مردم شما می توانند در اتاق غذاخوری غذا بخورند، شما بیایید حیاط ما، بیا، می گوید، یک ساعت دیگر. او مرا فرستاد.
یک ساعت دیگه برمیگردم، داشتم از غروب عکس میگرفتم، دیر شده، بعد از طوفان، نه یک کلمه و نه صدایی. ماه برای مدت طولانی در آسمان بوده است، یک داسی نازک، اکنون ستاره ها شروع به نگاه کردن به بیرون کرده اند. آنها زیباترین در جهان در صحرا هستند. آنها زیباتر از کوه هستند، هیچ ابری وجود ندارد، مه، آسمان صاف است نیم ساعته هوا تاریک شده، سفره چیده شده. میز چوبی، رومیزی گلدوزی شده زیبا، سرامیک های سفید آبی مرغوب که مراکش به آن معروف است. همه نشسته اند، من مثل گرگ گرسنه ام، دفعه قبل ناهار خوردم، همین الان دست به کار شدم. با این حال، بادیه نشینان از صبح، از طلوع آفتاب چیزی نخوردند، چیزی به دهان خود نبردند، حتی مشروب هم ننوشیدند. مردان اکنون لباسهای خود را عوض کردهاند، لباسهای آبی تمیز، روسریهای زیبا بر سر دارند و برای نماز آماده میشوند. حسن در حالی که رئیس شروع به خواندن نماز می کند و مدت زیادی نماز می خواند، سرش را خم کرده و ناگهان احساس گرسنگی نمی کنم، اما فضای فوق العاده ای را احساس می کنم. حالا که دارم این را می نویسم، انگار با آنها نشسته ام. من به تنهایی به اطراف نگاه می کنم، این قصر کویری انگار متعلق به قرون وسطی است، مردان مانند زمانی که عیسی به دنیا آمد، اینجا هیچ چیز مدرن نیست، فقط تلفن های همراه روی میز گذاشته شده است، اما هنوز هیچ سیگنالی وجود ندارد.
هر کدام از ما خرما را در دهان خود می گذاریم. تجربه شیرین، فوق العاده، عالی. بعد حسن از دور ظرف شیر شتر می گذرد و همه از جمله من جرعه ای می نوشند. این آغاز است. سپس حریره می آید، داغ، معطر، شگفت انگیز است، اگر فرصت کردید آن سوپ را امتحان کنید، معروف است و من آن را در سراسر جهان خورده ام. اما اینجا در مراکش بهترین است. همه با لطف زیاد غذا می خورند، یواش یواش وقتی می بینم شروع می کنم مثل آنها رفتار می کنم، انگار نه در صحرا، بلکه در یک قلعه هستیم. بره و جوجه در مرحله بعدی قرار می گیرند، تخم مرغ، پنیر، افطار (اینجا به آن می گویند فتور)، نام این شب پرخوری چیست، تجربه است.
و بعد همه شروع به خندیدن می کنند، همه ما می خندیم، سکوت مکالمه هایمان را خفه می کند، کیک ها، سلو، چباکی با تن های کنجد روی میز ظاهر می شوند و میلیون ها ستاره بالای سرمان.
رمضان به افراد فقیری که اغلب چنین دیدگاهی را می بینند، نحوه زندگی کردن را به انسان نشان می دهد. هنوز تعداد زیادی از این افراد در آفریقا و همچنین در سراسر جهان وجود دارند. خیلی ها فقط یک بار در روز غذا می خورند، خیلی ها فقط یک روز در میان. آنها فقط برای یک تعطیلات بزرگ گوشت دارند، شاید سالی یک بار، و حتی یک تکه مرغی که به نظر می رسد از چشم مرده است، تقریباً هیچ گوشتی روی آن نیست. یا ماهی خشک حتی گوشت هم نیست آنها طعم گوشت یا ماهی را به غذا اضافه می کنند، اما گوشت واقعی نیست. هرگز. من شاید ده بار رمضان را در جهان اسلام تجربه کردم، اما همین جا در صحرا مثل گذشته رمضان بود، معنویت قوی آن را احساس کردم.
یاد فقرا برای ما مسلمانان مهم است. اگر زیاد داری ده درصد ثروتت را بده. اگر کم داری، دلت را بده. این را حسن به من می گوید، طبل را در دستانش می گیرد، بلند می شود و به میان مردم می رویم. او شروع به نواختن، آواز خواندن و رقصیدن می کند. حسن یکدفعه جوان شده، دوباره لبخند می زند، دوباره همان گونه است که من او را می شناسم، پر انرژی. من نمی توانم حکومت کنم و ساعت سه به رختخواب می روم، اما بادیه نشینان تا صبح برنده می شوند، کسانی که آنها گفتند که قبلاً هرگز چنین چیزی را تجربه نکرده بودند.
اولین روز ماه رمضان سخت ترین روز است. مدتی طول می کشد تا بدن به روزه عادت کند. چیزی نخوردن و حتی چیزی ننوشید. انرژی باید صرفه جویی شود. برای بودن در جمع عزیزان، تبادل تجربیات. با هم ما همیشه تعداد بیشتری از آنها را بدست خواهیم آورد، ما فراتر خواهیم رفت. می دانی، در بیابان خردمندان با کاروان سفر می کنند، تنها احمق ها. و در زندگی هم همینطور است.
رمضان: مقدس ترین ماه مسلمانان، یکی از ارکان اسلام است.
قرآن در ماه رمضان بر حضرت محمد نازل شد. مسلمانان 30 روز روزه می گیرند، صدقه می دهند و دعا می کنند جشن بزرگ عید سعید فطر عکس افتتاحیه در ماه رمضان در مسجدی در شهر فاس گرفته شده است.
منبع مقاله: https://bubo.sk/blog/zacina-sa-ramadan
نویسنده مقاله: Ľuboš Fellner